ذبيح الله صفا
838
تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )
هركه اين آب خورد باقى ماند * چشم او در جمالِ ساقى ماند دين بدانش بلند نام شود * دينِ با علم كى تمام شود ( جام جم ) شبى پروانهيى با شمع شد جفت * چو آتش درفتادش خويش را گفت كه پيش از تجربت چون دوست گيرى * بنه گردن كه پيش دوست ميرى سخن در دوستدارى آزمودست * كز ايشان نيز ما را رنج بودست دل من ز آن كسى يارى پذيرد * كه چون از پاى افتم دست گيرد درين منزل نبينى دوستدارى * كه گر كارى فتد آيد بكارى چنينها دوستى را خود نشايند * كه اندر دوستى يك هفته پايند اگر با عقل دارى آشنايى * جدايى جوى ازين ياران جدايى ( دهنامه ) به گل گفتند بلبل بس حقيرست * ترا با او چرا اين دار و گيرست بگفتا بلبلى كاز من زَنَد لاف * بَرِ من به ز دَه سيمرغ در قاف دلى صافى تُرا از لشكرى به * درونى بىنفاق از كشورى به نظر كز راستى آيد بلندست * برون از راستى خود ناپسندست بچالاكى نظر جوى از بلندان * ولى پرهيز كن از چشم بندان ( دهنامه ) اين چرخ گِرْدگَردِ كواكب نگار چيست * وين اختر ستيزهگَرِ كينهدار چيست هان اى حكيم هرچه بپرسم ترا بگوى * تا مُنْكَشِف شود كه درين پود و تار چيست پروردگار و نفس ببايد شناختن * اين نفس خود چه باشد و پروردگار چيست زينسوىِ لامكان و از آنسوىِ هفت چرخ * پيوند آن دو واسطهء كامگار چيست اين طول و عرض چند و زمان و مكان كدام * اين خطّ و نقطه چون و محيط و مَدار چيست اين چار عنصر و سه مَواليد و شش جهت * اين پنج روزن و دو دَرو يك سوار چيست